2005/11/29
از من بهانه بود
که پناهم نمی دهند
آن قصه های پیچک رویای کودکی
غولی که هر زمان 
با یک نوازشم
آزاد می شود از
بغض یک چراغ
و
رها
و رها از دو گانگی
و چه شیرین حکایتیست
که پناهم نمی دهند
آن خاطرات کهنه ی در های چارطاق
حوض قدیمی ته گاه خانه مان
چتری گشوده بود
که هزاران ستاره داشت
و فارغ ز دغدغه
سگهای پاسبان محله که می دوند
تا انتهای زوزه باران
به نیمه شب
از من بهانه بود ...!
نوشته شده توسط بیتا اهورا در ساعت 6:28 | لینک
|