2006/2/4
راستي وقتي پلنگ سايه ساز
پنجه زد در آسمان آبي ام
تيره شد پيشاني ماه بلند
در نگاه بركه ي مهتابي ام ؟!
شب سكوتم را به دريا مي برد
صخره ها، بغض مرا وا مي كنند
روي احساس نجيب موجها
عمق اشكم را تماشا مي كنند
چشم شعرم ناگهان تر مي شود
روز پيوند خيال و پنجره
دفترم بال كبوتر مي شود
حسي از آنسوي مرز زندگي
گونه هاي مرگ را بوسيد و رفت
بي تفاوت از هجوم دردها
خنجري دلتنگ را بوسيد و رفت
راستي وقتي پلنگ سايه ساز ...
نوشته شده توسط بیتا اهورا در ساعت 22:56 | لینک
|
