چون ناله در اعماق نایم می خزیدم
شب بود و تاریکی و بغضی آتش آلود
یک جنگل مسموم و ابری از مه و دود
در خلوت مرموز دل، خورشید می مرد
ابلیس بد بینی مرا با خویش می برد
با دشنه ی تفتیده ی تقدیر می رفت
آن روح سرگردان که بی تدبیر می رفت
وقتی ندای غربت زن را شنیدم
تصویر بیرحمی دنیا را کشیدم
در گوشه ی تصویر من، کفتار می خواند
مامور معذوری که بر مردار می خواند
تصویر مردانی که در مرداب ماندند
مرغان بی بالی که در گرداب ماندند
در سایه سار حجله ی تیمور خفتند
غافل ز شمشیر درون گور خفتند !
در جیره بندی زمان عشق مردند
آنان که قلب خودبه دریا می سپردند
فریاد از فریاد زن افسانه می ساخت
با شمع نامردان، خدا پروانه می ساخت !!!
تقدیر در کنه سیاهی رنگ دارد
شرما تباهی با تباهی جنگ دارد (۱)
وقتی صدای هق هق خود را شنیدم
سرگشته در کوی غرورم می دویدم
خشکیده آن بغض، سکوتم خیس گردید
پیکر تراش کینه ام، تندیس گردید
دیدم هراسان خود، به خوان خون نشستم
بیجا به اینجا و به این گردون نشستم
هر جا که اشکی از صدا افتاد... افتاد
هر جا که حسی از خدا افتاد ...افتاد
بی شک غروب مرگ نامردان همین است
مژده رها خورشید بر دوش زمین است
------------------------------------------------
۱- خداوند متعال در سوره های آل عمران ، یونس ، توبه ، نحل ،
عنکبوت و روم می فرمایند خود انسانها بر خود ستم می کنند
و خداوند کوچکترین ستمی به آنها نمی کند .
( همسفر ترانه ی خورشید ۶۱)