سر می گذارد باز امشب خاطراتم
بر شانه های هق هق عریان باران
باید بمانم تا سحر ای عشق ، اما
چشمان من افتاده در چشمان باران
در موج موج ازدحام جنگلی سبز
می پیچد اندام سبکبال خیالم
یکدم بیا تا احظه های رقص ، پرواز
تکرار شو تکرار فصل بال بالم
افسانه ساز مثنویهای درازم !
کوتاه کن لختی زبان شمس خود را
پا در رکاب راه ترکستان عشقت
گم کرده ای گویا نشان شمس خود را
بر شاخه های ذوالفقار عشق رقصید
عاشقترین دست علمدار قنوتم
نارفته باز آمد رسول بیشه زاران
آغاز شد معراج حس لایموتم (۱)
در انتشار گیسوان باد لرزان
آغوش آرام همان نخل نجیبم
در جانماز سنکی خلوت نشینان
تسبیح گردان شب امن یجیبم
خوش آمدی خونین ترین اندیشه ی سبز
ای میزبان نو حه خوان سربداران
رخصت بده در واژه ای از زخم و خنجر
گاهی بسازم قصه ای از جنس باران
---------------------------------------------
۱- برهان اشتیاق به زندکی جاودانه (انبیا/۳۳)
(همسفر ترانه ی خورشید صفحه ی ۱۷)