
کاش ناز نگاه شب پره ها
روی شمع نیاز می رویید
غنچه ام بی خیال شب بو ها

کاش می شد بهار پودنه را
روی گیسوی مار جاری کرد !
تا نفس در گلوی زنجره هاست

کاش چون نغمه ساز توفانی
ناله ام را ز نی، جدا می کرد
با نسیمی که نرم می لغزید

کاش آن عاشق سرود سحر
از غروبی که ساخت ، برمی گشت
سوزش سبزه را نمی فهمید

کاش در آسمان اشعارم
یک بیابان ، ستاره می پاشید
زیر باران چشم زخمی من
بذر گندم ، دوباره می پاشید

کاش رنگ ستاره می ماندی
در غروبی که رنگ می گیرم
صخره ای تو ، به وسعت دریا
دل ز رویای سنگ، می گیرم

تک درختی خمیده و تنها
در دل شوره زار ، می میرد
ای سپیدار سبز گندم زار

کاش با من تو ، راز می گفتی
بی نیاز از، نیاز، می گفتی
خفته ام در کنار شب بو ها
کاش از یاس ناز می گفتی ....
**********************************
( کتاب : همسفر ترانه ی خورشید ، صفحه 10 )