راستي وقتي پلنگ سايه ساز
پنجه زد در آسمان آبي ام
تيره شد پيشاني ماه بلند
در نگاه بركه ي مهتابي ام ؟!
شب سكوتم را به دريا مي برد
صخره ها، بغض مرا وا مي كنند
روي احساس نجيب موجها
عمق اشكم را تماشا مي كنند
چشم شعرم ناگهان تر مي شود
روز پيوند خيال و پنجره
دفترم بال كبوتر مي شود
حسي از آنسوي مرز زندگي
گونه هاي مرگ را بوسيد و رفت
بي تفاوت از هجوم دردها
خنجري دلتنگ را بوسيد و رفت
راستي وقتي پلنگ سايه ساز ...
بازم... کبوتر باز دل، با باز، بازی می کند
با گوژپشت سایه بان، با ناز، بازی می کند
ایمان من، زخمی مشو، در آبی این آسمان (۱)
گاهی قفس، در چهره ی، پرواز، بازی می کند !!!
اکنون قمار زندگی، پیروزی پرواز نیست
گاهی سقوط اوج هم، این راز، بازی می کند
رقص جنون عشق را، بنگر که با شور و شعف
این پنجه پشت پرده اش، با ساز، بازی می کند!!!
----------------------------------------------------
۱-یعملون ظاهرا...(روم/۷)
(همسفر ترانه ی خور شید /۵۲)
