برخیز شبان خفته، خامت کردند ! در خانه ی خویش، قتل عامت کردند !
بیچاره کدام زوزه، هی هی می کرد ؟! در کسوت گرگ گله، رامت کردند ؟!
(همسفر ترانه ی خورشید /۸۴)
چون ناله در اعماق نایم می خزیدم
شب بود و تاریکی و بغضی آتش آلود
یک جنگل مسموم و ابری از مه و دود
در خلوت مرموز دل، خورشید می مرد
ابلیس بد بینی مرا با خویش می برد
با دشنه ی تفتیده ی تقدیر می رفت
آن روح سرگردان که بی تدبیر می رفت
وقتی ندای غربت زن را شنیدم
تصویر بیرحمی دنیا را کشیدم
در گوشه ی تصویر من، کفتار می خواند
مامور معذوری که بر مردار می خواند
تصویر مردانی که در مرداب ماندند
مرغان بی بالی که در گرداب ماندند
در سایه سار حجله ی تیمور خفتند
غافل ز شمشیر درون گور خفتند !
در جیره بندی زمان عشق مردند
آنان که قلب خودبه دریا می سپردند
فریاد از فریاد زن افسانه می ساخت
با شمع نامردان، خدا پروانه می ساخت !!!
تقدیر در کنه سیاهی رنگ دارد
شرما تباهی با تباهی جنگ دارد (۱)
وقتی صدای هق هق خود را شنیدم
سرگشته در کوی غرورم می دویدم
خشکیده آن بغض، سکوتم خیس گردید
پیکر تراش کینه ام، تندیس گردید
دیدم هراسان خود، به خوان خون نشستم
بیجا به اینجا و به این گردون نشستم
هر جا که اشکی از صدا افتاد... افتاد
هر جا که حسی از خدا افتاد ...افتاد
بی شک غروب مرگ نامردان همین است
مژده رها خورشید بر دوش زمین است
------------------------------------------------
۱- خداوند متعال در سوره های آل عمران ، یونس ، توبه ، نحل ،
عنکبوت و روم می فرمایند خود انسانها بر خود ستم می کنند
و خداوند کوچکترین ستمی به آنها نمی کند .
( همسفر ترانه ی خورشید ۶۱)
امشب دلم گرفته و درمان نمی شود
اشکم، حدیث رویش باران نمی شود
ضحا ک بود و مار و خیالی پریده رنگ
خوابی غریب دیدم و کتمان نمی شود
رویا نبود سازش دزدان گردنه
یارب چراغ قافله پنهان نمی شود
بر شانه های دهکده شلاق می وزید
با آن هراس کهنه، که تو فان نمی شود
آنکس که قعر چاه خیانت نشسته است
دل خوش مدار، یوسف کنعان نمی شود
هر بزدلی که دست شبان را به گرگ داد
از زوزه های گله، پریشان نمی شود
پایان آ فرینش پیغمبران رسید
پیمان شکن، که موسی عمران نمی شود
امشب به روی زخم مسیحم چکیده ام
این اشک بی صلیب، مسلمان نمی شود !!!
--------------------------------------------------
(همسفر ترانه ی خور شید ، صفحه ی ۲۹)
سر می گذارد باز امشب خاطراتم
بر شانه های هق هق عریان باران
باید بمانم تا سحر ای عشق ، اما
چشمان من افتاده در چشمان باران
در موج موج ازدحام جنگلی سبز
می پیچد اندام سبکبال خیالم
یکدم بیا تا احظه های رقص ، پرواز
تکرار شو تکرار فصل بال بالم
افسانه ساز مثنویهای درازم !
کوتاه کن لختی زبان شمس خود را
پا در رکاب راه ترکستان عشقت
گم کرده ای گویا نشان شمس خود را
بر شاخه های ذوالفقار عشق رقصید
عاشقترین دست علمدار قنوتم
نارفته باز آمد رسول بیشه زاران
آغاز شد معراج حس لایموتم (۱)
در انتشار گیسوان باد لرزان
آغوش آرام همان نخل نجیبم
در جانماز سنکی خلوت نشینان
تسبیح گردان شب امن یجیبم
خوش آمدی خونین ترین اندیشه ی سبز
ای میزبان نو حه خوان سربداران
رخصت بده در واژه ای از زخم و خنجر
گاهی بسازم قصه ای از جنس باران
---------------------------------------------
۱- برهان اشتیاق به زندکی جاودانه (انبیا/۳۳)
(همسفر ترانه ی خورشید صفحه ی ۱۷)
