محتاج قفس، قفل نگهدار، مبارک !
فریاد نزن، قاتل آماده ی مردن
بر مرده ی تو، رویش این دار، مبارک !
شاعر نشدم شیشه ی سنگی بسرایم ...
ارزانی تو، پنجره ی غار ، مبارک !!!
در مسلخ جنگل، که سپیدار نمانده است !
سلاخ زمین ، بر تو تبر زار ، مبارک !!!
-----------------------------------------------
(همسفر ترانه ی خورشید، صفحه ی ۴۰)
... زندگی را هجی می کنم
در کلامی که نمی فهمی !!!
من با تو بودن را
به تو می بخشم
تا...
بی من بودن را
احساس کنی...
***********************************************
( مجموعه ی روح پریشان مرداب ، فرشته امام حسینی )

کاش ناز نگاه شب پره ها
روی شمع نیاز می رویید
غنچه ام بی خیال شب بو ها

کاش می شد بهار پودنه را
روی گیسوی مار جاری کرد !
تا نفس در گلوی زنجره هاست

کاش چون نغمه ساز توفانی
ناله ام را ز نی، جدا می کرد
با نسیمی که نرم می لغزید

کاش آن عاشق سرود سحر
از غروبی که ساخت ، برمی گشت
سوزش سبزه را نمی فهمید

کاش در آسمان اشعارم
یک بیابان ، ستاره می پاشید
زیر باران چشم زخمی من
بذر گندم ، دوباره می پاشید

کاش رنگ ستاره می ماندی
در غروبی که رنگ می گیرم
صخره ای تو ، به وسعت دریا
دل ز رویای سنگ، می گیرم

تک درختی خمیده و تنها
در دل شوره زار ، می میرد
ای سپیدار سبز گندم زار

کاش با من تو ، راز می گفتی
بی نیاز از، نیاز، می گفتی
خفته ام در کنار شب بو ها
کاش از یاس ناز می گفتی ....
**********************************
( کتاب : همسفر ترانه ی خورشید ، صفحه 10 )
در انتظار
انتظار احتضار شب
شهر خسته است ...
و فانوسهای درد
خرد شدن را سالهاست
در آغوش زمین آموخته اند
چه کسی با غروب خورشید وضو می سازد ؟ !
و نماز وحشت را
با لکنتی غریب
در فصل ترانه ها، به جای می آورد ؟ !
و باز
با...ز
تنهایی ، در تابوتهای کاغذی
جنازه ی سکوت قلم را تشییع می کند .
*****************************
( کتاب همسفر ترانه خورشید صفحه :۹۴ )
تنهاترین شبگرد شبهای عبوریم
فانوسهایی عاجز از تکرار نوریم
در کوچه های مه گرفته از تعصب
چون سایه های مرده در سودای گوریم
کنج حصار قصه ها بیتوته کردیم
اواره ی حسیم و از معنا بدوریم
در تارو پود نقش تن،رستم کشیدیم
رخش ترحم را سواری بی حضوریم
در موزه هایی که زمان را رنگ کردند
طومار بی رنگیم دایم در مروریم
-----------------------------------------
از من بهانه بود
که پناهم نمی دهند
آن قصه های پیچک رویای کودکی
غولی که هر زمان 
با یک نوازشم
آزاد می شود از
بغض یک چراغ
و
رها
و رها از دو گانگی
و چه شیرین حکایتیست
که پناهم نمی دهند
آن خاطرات کهنه ی در های چارطاق
حوض قدیمی ته گاه خانه مان
چتری گشوده بود
که هزاران ستاره داشت
و فارغ ز دغدغه
سگهای پاسبان محله که می دوند
تا انتهای زوزه باران
به نیمه شب
از من بهانه بود ...!
پشت آن دیوار سنگین سکوت
بغض ما همواره معنا می شود
قصه ی مادر بزرگ زندگی
پینه های دست بابا می شود
.......................................
سایه ی دیو سیاه خستگی
اشتهای کودکان را می درد
از طعام خالی خاگینه ها
سفره را شنهای توفان می برد
.............................................
هر سحر مردی سراپا زردپوش
سبزی سجاده را بو می کند
زخمهای گونه را با اشک چشم
تا اذان ظهر پارو می کند
..................................
دختر شهر عروسکهای خواب
در دل رسوای شب جان می دهد
سرخ شد صبحی که ماهی مرده است
تنگ خالی را چرا نان می دهد !
..........................................
پشت آن دیوار سنگین سکوت
زندگی را فقر پرپر می کند
مادری تنهاتر از خاگینه ها
با غم همسایه هم سر می کند
..... .......................................
ای کاش کودکی بودم در بازی بادسرگردان
درهیاهوی ندا نستن به دانستن خرگوشی سفید خوشحال
درگهواره ی کوچک عروسکم خستگی بودن را به خواب می کردم ، و سرخوش از سایه های
تیره ی دستانم بازو بسته شدن انگشتانم را همراه با شکلهای نامفهوم پیروزی زمین و زمان
نمی دانستم ...
می خواندم به نوای معصومانه ی جویبار باریک اندیشه ام ( اتل ، متل ، توتوله )
و می نگاشتم با خطوط در هم ، مفهوم نا آشنای ( من ، تو ، او )
کودکی که فر سنگ را نمی شناخت و عبور از خیابان عمر را نمی فهمید ...
شنهای گریزان ساحل بر گونه می مالید و سوار بر مکعبهای خالی ، پرواز را فراسوی تصور دیدگانش به
تمامیت عروج احساس می کرد ...
ای کاش کودکی بودم تلخی صبر را به شیرینی بازاری زرین و مهمانی نوروز می پذیرفتم
با رود می خندیدم و در رود می غریدم .
در جستجوی بالهای رنگین پروانه ای دلفریب ، افسانه ی خارستان و گلستان را رها می کردم .
ای کاش با خشتهای خیالین تصورات ساده ام خانه ای می ساختم و آنگاه آرامتر از لغزش اشک ،
ویرانه اش را ترسیم می کردم ای کاش ......
پیوند می زنم
تو را
به درخت جرات خویش
تا لحظه ای مگر
در رستن بازوان ایمانت
طفل آرامش گیلاسی شوم
و بر شاخه ی حس شکوفائیت
بیاویزم
و بر باور بالیدنت
پیوند خورم
---------------------------------------------------------------------
در سبزی ریشه دار جنگل
از باور تیشه می گریزم
چون زمزمه ی چکیده ی ابر
با خشکی ریشه در ستیزم
...................................
افسوس ز قصهای جنگل
هیزم شکن خمیده و پیر
افسوس ز سازش کبرتر
با قفس همیشه دلگیر
............................
روزی که ترانه می سرودم
جنگل نم و بوی عشق می داد
سروی که پناه سایه ام بود
اشکی ز سبوی عشق می خواست
.............................................
دستم که به سبزه زار رویید
در باور آسمان وضو کرد
گلدسته ی عشق تا خدا رفت
بر سرخترین ستاره رو کرد
....................................
از جذبه ی لاله زار گل داد
گلزار غریب بادگیرم
توفنده ترین غرور خوابید
در سایه ی سرو سر به زیرم
.....................................
با اینکه اذان بید پیچید
سجاده ی پیچک نمازم
با قسمت قبله یاس باشد
از سایه ی بید بی نیازم
.........................................
چون چهره به خاک خیس سایید
احساس شکفته ی ضمیرم
بر خاطره ی چنار حک شد
من ریشه ی یک درخت پیرم
...........................................
هر شب نگران به بستر می رفتم و انتظار می کشیدم تا مادر بزرگ آخـر قصه ی شهـرزاد را برایم تعریف کند.از پنجره ی اطاق کوچکم به هزار و یک ستاره ای می نگریستم که مسـافرش را با نگاه مادر بزرگم می فرستاد تا نرم نرمک قصه اش را به خواب ببرم و خواب را به ستاره اش .
داستانهای «امیر ارسلان» و «زرین ملک» که سالها مرا با خود می کشیدند هنوز گهگاه از دروازه ی خاطراتم عبور می کنند و فخر الدوله را می بینم که با چارقد گلدار سوزن زده از نیمه ی باز خیالم سرک می کشد تا شاید نقیب الممالک قصه هایم داستان سرایی اش را تکرار کند.
بزرگتر که شدم سمفونی فریاد با شیرینی عشق ورزی فرهاد ، بیستون کنی مجنون زاده ای لیلی وش ، حدیث سردلبران تا عروج شکسته بالی سیمرغی دلباخته و ...
سفر به کلبه ی « عموتوم » تا خاطرات آهنی« خانه ی مردگان » و ... همه و همه در من حسی غریب و هراس انگیز اما شاعرانه و دوست داشتنی که نمی شناختمش و نمی شناسمش پدید آورده اند و مرا پشت آینه ای یک طرفه نگاه داشته اند تا نگاه کنم همه ی زوایای دیگران را بی آنکه نگاهم کنند و انتظار و اشک ، فقط انتظار و اشک در سکوت ، غبار می زایدم و آینه می سازدم و من تنها وقتی شـــــــــــــعر می سرایم تنها نیستم و تصویر خورشید گرمم می کند و تصور پرواز آزادم .
و دروغ نیست که شعر و داستان لاف زدنی ذهنی است اما لاف زدنی که خالییمان می کند از بودن و نبودن و قناعتمان می دهد به داشتن و نداشتن ، خو گرفتن ، آشیان باختن ، شکفتن ، شکستن ، رها کردن و رها شدن و من با سرودن لحظه ای نبض قاصدکی را می گیرم که عاشقانه در آغوش باد می لرزد و لحظه ای در بدری پرستویی می شوم که از چشم تنگی آسمان افتاده است و لحظه ای دیگر سایه ی لهیده ی پیرمردی نیاز مند که با عصای چوبین و کاسه ی سفالین خیالش سر پیچ نگاه خسته ی مان به خواب میرود ...
