تبليغاتX
سوگند گردباد

سوگند گردباد

ادبی

                    شماره ۲۳۷ و۲۳۸ هفته نامه خبری تحلیلی اجتماعی فردوس کویر (جنوب شرق ایران ) فرشته امام حسینی

   حقیقت زیبایی است!  زیبایی، حقیقت !

حقیقت شاید!

سایه ی درخت بال گستر کهنسالی ست

در برکه ی شیرین زنبوران عسل ...

و کودکی پریشان !

که حاشیه ی مرداب را پایین می کشد

بی سایه!

 بی کپر !

زیبایی! تو نهایت منی؟ یا من نهایت تو؟

چه کسی پاره ای از ما را بر دوش می کشد ؟...

 

زیبایی چیست ؟ حقیقت کدام است ؟ آیا این دو مفهوم انتزاعی را می توان با عنایت به دو اصل بنیادین فروید یعنی اصل لذت و اصل واقعیت تبیین کرد ؟ به راستی آنچه در لفافه ای از تضادها و ظواهر توجیه پذیر جلوه نمایی می کند چیست ؟

واقعیتی زیبا و دلپذیر؟ یا حقیقتی دردناک و جایگزین؟

آیا دراین معرکه آرای منتقدین به واقع برمحتوای واحد از واژه ای واحد استوار است ؟

و آنجایی که به هنر از منظر شی ء هنری نگاه می کنیم و ( می دانیم که شی ء هنری ترجمه پذیر نیست ) چگونه می توان بر ترجمه ای واحد از یک زبان متفاوت با مصداقهای ذهنی متغیر حکم داد ؟ و انقسام نقد به تاثری ! احساسی ! فتوایی! معیاری! محاکاتی ! کاربردی! بیانی ! ساختاری! روان شناختی! اسطوره ای ! و ... هنرمند را در حوزه ی محدودیت قرار نمی دهد؟ و جایگاه خلاقیت او را متزلزل نمی کند ؟

جان کیتس شاعر بزرگ قرن نوزدهم انگلیس در مصراع اول از بیت پایانی شعر معروفش با عنوان

 

" چکامه ای در وصف گلدان یونانی "می سراید:

Beauty is thrut & thruth is beauty

( مصرعی که نزدیک به دو سده محل نزاع منتقدین ادبیات وعلوم انسانی بوده است ) 

آیا زمانی که کیتس می گوید: زیبایی حقیقت است، مرادش آن بوده که شالوده ی هستی بر لذت استوار است ، همچنان که اخلاق و معرفت ؟!  یا آنجایی که می گوید: حقیقت زیبایی است، به این حقیقت بسیار پیچیده اشاره دارد، که جان آدمی قابلیت چنان تعالی و تکاملی را دارد، که قادر است حتی امور

 

 دردناک را به منزله ی چیزی مطبوع و توام با لذت درک کند ؟ واژه ی      به چه معناست ؟ حقیقت ؟ راستی ؟ درستی؟ آیا معنای مصرع مورد بحث " زیبایی ، صدق است صدق ، زیبایی "؟ یا زیبایی حقیقت است حقیقت زیبایی ؟ 

 

دستش می لرزد ...

رنگها در هم می ریزند ...

آشفته حال و پریشان به بوم بی رنگش رنگ می پاشد ...

 نه... نمی تواند !

 باید بدرخشد ...

 سربازان اندوه پلکها ی خسته اش را بالا می کشند و اشکهایش را ...

 گهواره ای می رقصد ...

 قلمی می جنبد ...

 و گوشه لبانی بالا می رود ...

و چه تلخ می خندد مونالیزای درونش ،

مادری را ...

 در خاکستری گناهی نامعلوم !

 

فروید با نگاه به مونالیزا ( زیبایی سوزناک و روح پردازشگرش ) در نوشته های مهم خویش ( روانکاوی هنر با نام لئوناردو داوینچی و خاطرات کودکی پر مخاطره اش ) تفسیر می کند و در خلال آن با استفاده از بیوگرافی نقاش ایتالیایی ، خاطره یا خیالی از طفولیت او به نقاشی ابدی و معروف ( مونالیزا ) ارتباطی نا گسستنی داده است .

لئوناردو داوینچی فرزند نامشروع خانواده ای متوسط  و روستازاده ای تحت سر پرستی خانواده پدری، هرگز ازدواج نکرد، و یک بار به جرم کجروی اجتماعی دستگیر و تبرئه شد.  داوینچی در یاداشت های پراکنده اش می نویسد: هنوز گهواره ام تکان می خورد،  و کرکسی با دم خود دهان مرا از هم می گشاید و چند بار پیاپی بر لبانم ضربه می زند ...

فروید تفسیر می کند:  هنرمند خلاء پدر را حس می کند، و وابستگی به مادر،  شخصیت وابسته اش را در طی سالهای متمادی شکل می دهد، و درانبوه دردهایی که به نظر رنج آور ( واقعیت ) جلوه می کنند، رفتار و هنرش تاثیر می پذیرد، و خاطره و خیال کرکس بیان نمادین لذتی ( زیبایی ) است، که داوینچی از شیر خوردن می برده است . عاطفه ی  شدید او به مادرش در ضمیر نا آگاهش " تثبیت" می شود، و از برقراری ارتباطی عاطفی و بهنجار و مهمتر از همه، ازدواج،  وا می ماند لبخند پر رمز و راز مونالیزا نشانه ی لذتی است ازحقیقتی دردناک، بررسی های ادبی فروید بر پایه  ی درد شناسی هنرمند بوده است تا ویژگیهای زیبا شناختی و صوری و ساختاری محتوایی اثرش .

مقالات فروید آکنده از تمثیلات و اشارات به آثار کلاسیک ادبیات آلمان به خصوص گوته و شیلر است. فروید معتقد است فرضیه هایش بر گرفته از اساطیر یونان است. امیال سر کوفته کشش پسر به مادر " عقده ادیپ " شیفتگی قهرمان رمان و پرستش عاشقانه  ی مجسمه ای نمادین، حکایت از سرکوب خاطرات کودکی اوست " حقیقت " تزکیه و در نهایت روان درمانی مبتنی بر تزکیه برداشتی عینی از فرضیه ارسطوست .

در مقاله ی " در باره ی تاریخ جنبش روانکاوی " به صراحت بیان می کند: روانکاوی از تعبیر خواب، به تحلیل آثار تخیلی و از آنجا به تحلیل آفریدگان آن آثار می پردازد. همانند سازی، مکانیسمی که خلاقیت هنری خیالپردازی کودکانه را به مخاطبان هدیه می دهد، وقتی خواننده ادبیات داستانی خود را با قهرمان داستان همانند می سازد، لذتی را تجربه می کند، که فرایندی حقیقی و درونی ست (حقیقت زیبایی ) بخشی از روان به شعف می آید، و تصعید و والایش نیز دو مکانیسم مقبول و جامعه پسند در ارضای انگیزه های جایگزین هستند، و هنر نیز گاهی تابع این والایشها ...

آیا محدود ساختن تحلیل های ادبی به دو اصل لذت و واقعیت، یا از نظر کیتس : حقیقت و زیبایی و داوری ادبی به اعمال بیش از حد این دو محدوده، به خطا رفتن ذهنی علمی ادبی نیست ؟ آیا وقتی هنر در حکم جایگزین غیر واقعی و توهمی ارضای نیازهای سرکوب شده و ناکام مانده ی انسان ( یعنی گونه های خیال پردازی و عنصر تسکین دهنده ) عمل می کند، می تواند هویتی مستقل داشته باشد ؟ و یا به زعم بعضی مفسران ادبی زیبایی حقیقی را با خود به ارمغان بیاورد ؟

تعارضات گوناگون میان این دو اصل که قدمت آن به افلاطون می رسد، ادبیات و نقد آن را دچار آشفتگی و نا آرامی کرده است . این گونه برداشت ها که منوط به مقوله های علمی هستند تلویحا استقلال ادبیات و هنر را انکار می کنند. نقد! داوری منطقی و زیبا شناسی ذاتی هنری است و یافته ی علمی لزوم عینیت و بی طرفی را ایجاب می کند. آیا می توان از گزاره های صرفا توصیفی که یکی از ابزارهای علوم انسانی است نتایج ارزشی استخراج کرد !

 وردورث در مقدمه شعرهای غنایی خویش می گوید : " شاعر کیست؟ و مخاطبین او چه کسانی هستند ؟ چگونه زبانی از او باید انتظار داشت ؟ او انسانی است که با انسانها سخن می گوید، اما صاحب درکی ظریف و طبعی لطیف تر و پر شورتر و از دیگر مردمان به طبع انسانی آگاه تر است همچنان که برخوردار از روحی بزرگتر است، از حضور احساسات و اختیارات در درون خود شادمان، و بیش از دیگران از روح حیاتی که در وجود خویش می بیند خرسند است ، هنرمند از تامل در احساسات و اختیارات متجلی در طبیعت خشنود می شود و هر جا که آنها را نیابد می آفریند اشیاء حتی در غیاب خود چنان که گویی حضور دارند بر او تاثیر می گذارند "زبان مشترک و مصنوعات مشترک الزاما همسانی زبان را سبب نمی شوند. زبان، ابزار هنر است، و بایستی در تحلیل کلیه شاخه های هنری نقش عاطفه حسی و روانی ، اجتماعی ، فرهنگی و تاریخی و ...

را نیز در زیبا دانستن و یا ندانستن یک اثر، حقیقی بودن و یا نبودن آن  روشن و شفاف لحاظ کرد، و از زوایای دیگر هم، مورد تحلیل قرار داد .

ویسوا واشیمبو رسگا در مجموعه شعر  آدمها ی روی پل:

 دوست دوست را از راه به در می کند ...

دختر بچه های حرامزاده پدر را منحرف میکنند...

برادری خواهر کوچکترش را وادار به فحشا می کند ...

 و انسان هنوز به قرص مسکن نیاز دارد تا ضعف ها و نا توانیهایش را فراموش کند !!!

من قرص مسکنم !"

رابطه ی روان پزشکی و هنر از مقوله های دیگر روانکاوی فروید است ( اصل لذت و اصل واقعیت در اینجا ) ادموند ویلسون در مقاله معروف " زخم و کنان " می نویسد : "هنرمند موجودی است بیمار و ناسازگار و روان پریش ، و هنر او نیز بر آمده از همین پریشیدگی است "

نمایشنامه ی فیلوکتت سوفوکل ویلسون نیز مبین نمونه ی کلاسیک این نگرش است "قهرمان یونانی در جنگ تروا، ماری او را نیش می زند زخم او عمیق شده و به چرک می نشیند به جزیره ی لمنوس تبعید می شود، ده سال با چرک و خون و زخم سپری می شود، و او با درد حاصله به انتظار می نشیند، عشق تبدیل به نفرت می شود ...

پارادکس حاکم و تمثیل بیمارگونه ویلسون حکایت از چیست ؟ اگر مطرود جامعه است ( واقعیت ) در عین حال مطلوب است ( لذت ) کمان جادوئی او سمبل قدرت شفابخش و جراحت و گندیدگی زخم او نماد رنجوری و پریشیدگی ، زخم و کمان دو عنصر بیماری و انزوا و شفا و خلاقیت نمایش وضعیت متناقض هنرمند است !

عقیده روان پریش بودن هنرمند یا به اصطلاح جنون شاعرانه، به گذشته های دور بر می گردد. افلاطون در " رساله ی فدروس " شاعر را مستعد پریشیدگی می داند، و در حقیقت این استعداد را نقطه ی قوت شعر خوب می شمارد . ارسطو فلاسفه را به جمع شاعران و هنرمندان می افزاید!

شکسپیر و درایدن در زمانه ی متاخر بر این باور بودند،  و شاعر را در پرتو یافته های انسان شناسی به استعدادهای آشفتگی و پریشیدگی منسوب می کردند .

بنابر این عقیده روان نژندی روان هنرمند کشف فروید نیست . چه چیز زیبایی است؟ پریشان گفتاری هذیانی ؟! چه چیز حقیقت است؟ روان نژندی غیر عقلانی ؟! هنر به همان میزان که روانی است ،ابعاد اجتماعی زیادی دارد، در جوامع بدوی شاعر یک پیشگوی روحانی بود، که تصمیمات حساس و بدون چون و چرایی اتخاذ می کرد، و در همین راستا کسی که چیزی شیطانی در او حلول کرده بود و رفتاری نابهنجار و نا متعارف از خود نشان می داد، دیوانه می دانستند .

 بار دینی ومذهبی هنر بر شانه ی شاعران و هنرمندان، آشکارا و پنهان سنگینی می کند. هنوز واژ ه ی الهام تداعی مفاهیمی بدوی را می دهد ( فرمانهایی که از ضمیر نا خود آگاه صادر می شود و جنبه ی زیستی دارند با مفهوم الهام به هنرمند، متفاوت است )...

فانون " جهنمیان روی زمین را شاعر می داند که از منزلت نیمه ربوبی به درجه ی نفرین شدگی تنزل مقام یافته اند، و این بر اثر تعامل شاعر و جامعه هر دو به وقوع پیوسته است." سمفونی مردگان " عباس معروفی شخصیت آیدین را نفرین شده ای ذاتی معرفی می کند !

درست است که هنرمندان به دلیل طبع حساس و روح پرمایه و شکننده مستعد رنجوری های روانی و کژرفتاری اجتماعی هستند، و سلطه ی روح تنگ نظرانه و تاجر مآبانه زور و اجحاف و حق ناشناسی جامعه که در سده های اخیر از سوی فرا دستان اعمال شده است، در ظهور این نگرش بی تاثیر نبوده است ...

هنرمندان نظر به غرابت طبع و حساسیت غیر متعارف خیلی بیشتر از مردم عادی دستخوش نا به سامانیهای روانی می شوند اما این که این آشفتگیها لازمه ی آفرینش ادبی است، باید تردید کرد، و بررسی و تحلیل واقع بینانه ی بیشتری انجام داد .

 منتقدین پر آوازه بسیاری به نقد این نگرش پرداخته اند، و  جنبه های متعدد آن را تحلیل و بازنگری کرده اند، از جمله تریلینگ در مقاله ی " هنر روان پریش " می نویسد : اگر نویسندگان و شاعران (هنرمندان در مفهوم خاص ) را بیش از دیگران می توان از نظر روان شناسی تحلیل کرد،  به این جهت است، که اینان در مورد خود با صراحت بیشتری سخن می گویند و احساسات درونی و لذات و مکنونات قلبی خویش را به  دلیل داشتن استعداد کلامی و ادبی و فعالیت فکری و ذهنی بالاتر از مردم عادی در اختیار ما قرار می دهند ...

مسئله لذت بردن و یا نبردن ، واقعیت داشتن یا نداشتن نیست مسئله توافق برسر مفهوم زیبایی، لذت، حقیقت و واقعیت است. صورت یافتن یک مفهوم در ذهن، به معنای واقعیت داشتن بیرونی نیست، اما حقیقتی است انکار ناپذیر!  آرزویی که با تکرار تجسم، واقعیت خواهد یافت، واقعیتی زیبا و زیبایی آفرین !

به قول نیچه : اعتقادات و باورهایی که تحت عنوان حقیقت می پذیریم دروغی است ساخته و پرداخته ذهن آدمی، که گاه مفید و گاه مضرند ...

 

 

 

 

حقيقت، زيبايي است !  زيبايي، حقيقت !

 

أهاي مهتاب مصلوب آويخته !

بدرخش!

من،

 در انتظار شكستن شاخه هاي خاكستريم !

پس به خاطر اشک ...

به خاطر باران ...

به خاطر صورتکهای یخ زده...

                   لحظه ای بمان

                   تا استخوانهای احساسم را چال کنم !

                   در انزوای کامل یک رویای زنجیر شده ...

هیچکس!

هیچکس ما را

به ژرفنای برهنه ی ابر نمی کشاند ؟!

هیچکس!

هیچکس برای ماه،  لا لایی نمی خواند ؟!

 

ای آرمیده در پروازی ناآرام !

آیا من به تو خواهم پیوست ؟

 

دو ر از دسترس قفس های باد خیز !

شبیه رو ح های کاغذی در باد ...

 

آه! کیست که در شفق، رنگ می بازد ؟!

 

جمیز جویس، دررمان عظیم خود " بیداری فینه گان ها " پیوند ادبیات و روانشناسی را در جناس ترجمه ناپذیری چنین بیان کرده است :

They were jungand easily freudened…

( آنها  جوان بودند و به آسانی دوست شدند ) " زیبایی" در "اوج جوانی" و"لذت" در "پذیرایی از دوستی" !  حقیقت قدمت ادبیات و روانشناسی به زمان جوانی آنها برمی گردد و آسان بودن پیوندشان به مصالح یا منابع مشترک آن دو، در بوطلیقای ارسطو، تزکیه و پالایش ( کاتارسیس ) ارتباط هنر با پدیده های روانی را به صورتی نه چندان روشن بیان می کند .

نمایش تضاد میان دو اصل"لذت جویی و اصل واقعیت"، وجه مشترک ادبیات و روانشناسی است. فروید می گوید: "روان فرد در وهله ی اول فقط با فشار انگیزه ی لذت جویی عمل می کند و تنها در مراحل بعدی که بخش " خود " بر اثر فشارهای اجتمایی تحول می یابد، اصل واقعیت را تعدیل می کند "

William shakespeare:

As adecrepit father taks delight to see his active child do doeeds of youth…

 یک پدر فرتوت و فرسوده وقتی می بیند فرزند نیرومندش به امور جوانی می پردازد لذت می برد ! ( انتقام یا عشق؟! )

آیا نیرومندی پسر، مبین تداعی جوانی پدر، و لذت پنهان اوست  ؟ یا حسادت و رقابت پدر به پسری است با حس برتری جویی جابه جا شده ؟!

 

That thou art blamed shall not be they defect…

این که تو را سرزنش می کنند،  نقص تو نیست، زیرا زیبایی! همیشه هدف و نشانه ی تهمت بوده است .( پارادوکس حقیقت و زیبایی )

 

برمی گردیم به تعارض ادیپی لئوناردو داوینچی :در کودک نرینه انسانی حدود 5 تا 6 سالگی ، تکانه های جنسی پسر، به سمت و سوی مادر هدایت می شود، و کودک در ذهن نا خودآگاه خود، رقیب پدر می شود و پدر دزد محبت انحصاری مادر!

 

ادیپ Oedipus( پسر لایوس پادشاه تب بود ولایوس عاشق دلباخته همسرش یوکاسته  ژو کاستین مادر ادیپ) . با توجه به پیشگویی منجمان، پسر قاتل پدر می شود و رقیب جنسی او در ازدواج با مادر.

لایوس ، ادبپ را در کوه و بیابان رها می کند(حسادت؟ انتقام؟ ترس؟  اظطراب؟)  چوپانان او را یافته  و نزد پادشاه کورنت می برند. ادیپ بزرگ می شود از کورنت می گریزد در راه با لایوس برخورد می کند و در منازعه ای اورا ناشناخته (وندانسته! و ناآگاه! و تحت اجبار تکانه های سرکوب شده کودکی! و بی اختیار! و ... ) می کشد ...

قرار بود یوکاسته ( مادر ادیپ) به همسری مردی در آید که معمای " اسفنکس " را حل کند و او را از میان بردارد. ( برتری جویی )

  همین شد و ادیپ ناشناخته (و ندانسته ! و نا آگاه ! و تحت اجبار پیشگویی های منجمان و تقدیری گریزناپذیر! وبی اختیار! و ...)

با مادر خود ازدواج می کند ... یوکاسته خود را به دار می آویزد  و ادیپ خود را کورمی کند ( احساس گناه ازناتوانی اختیار ؟! یا خشم ؟ حسادت ؟ اندوه ؟ شرم ؟ عشق؟ و کشش جنسی سرکوب شده ؟!)

و به همراه دختر خود آنتیگون از تبس بیرون می رود و تا آخر عمر در کورنت می ماند. ( این که ماجرای آنتیگون و  قصه تمایل جنسی دختر به پدر" عقده الکترا" از نظرفروید چه می شود می ماند در مجالی دیگر)

 

فروید تحت تاثیر افسانه معروف یونانی " گرادئ وا ، اثر ژان سن " حسادت پسر را با تمام وجود حس می کند و این اثر را به مثابه ی پژوهشی روان شناختی در باره ی بازگشت امیال سرکوفته مطالعه می کند! و تعارض ادیپی متولد می شود !

 

کودک در این مرحله گرفتار ترسی مبهم و نا خواسته می شود و از انتقام پدر بواسطه تکانه ی جنسی نا آگاهش به مادر ، مضطرب می گردد " اضطراب اختگی" ...

 

داوینچی در خواب کرکسی را می بیند که پیاپی بر لبان او ضربه می زند ...( کهن الگو؟ یا اظطراب اختگی؟ یا پس روی در مرحله دهانی نظریه فروید؟)

برخی از متخصصان به ناخودآگاه فردی، نا خود آگاه جمعی را نیز افزوده اند؛ یعنی بخشی از ذهن، که مشترک بین همه ی آدمیان است. "ناخودآگاه جمعی" شامل تصویرهای ابتدایی یا کهن الگوهاست که ما از پیشینیان خود به ارث برده ایم .

کهن الگوهای مادر، پدر، قهرمان، خدا، خورشید، کرکس، و مرگ و...

کارل یونگ می گوید : " من با جمع آوری شواهدی بسیار و تحقیقات ارزنده ای در زمینه ی رویاها و اسطوره ها و سایر محصولات فرهنگی وجود این کهن الگوها را تایید می کنم " کرکس "  اغلب در رویاهای مردم و در متون مذهبی و اساطیر باستانی به وفور یافت می شود که بیننده ی رویا با آنها آشنایی ندارد"  ( سنبلی نا آگاه از ناخودآگاه جمعی نه الزاما" تثبیت" در مرحله دهانی)  ناخودآگاه فردی از نظر یونگ از توضیح و تبیین این گونه کهن الگوها بازمانده است .

 

آغاز قرن بیستم ، و رویش یک دانش مستقل در طبقه بندی علوم ، جریان مهمی بود که با تصریح " اریسمان دایر " به تمایز میان "توضیح "(erklaren) برای علوم طبیعی از سویی و"درک یا فهم" (verstehen) مقوله های انسانی از سوی دیگر، - با حفظ عینیت علمی آن  به تدریج – احراز شد .

فروید با علاقه بسیار به علوم انسانی و هنر و ادبیات شاید پس از گوته آخرین متفکری باشد که به سیاق " اصحاب دایرة  المعارف " کار خود را با ملاحظات ادبی شروع کرد . فروید ادبیات را نه از درون بلکه از بیرون می نگریست او ادبیات و هنر را ذاتی بافت ذهن می دانست و این ذهن انسان و نا خودآگاه فردی اوست که شعر آفرین و هنرمند ساز می باشد . پرفسور تریلینگ " مقام صاحب نظر در ادبیات رمانتیک و فروید شناس بلند آوازه"  در تفسیر - حقیقت زیبایی  است و زیبایی حقیقت – می گوید :" منتقدان فراموش می کنند که کیتس این کلمات را در متن و بطن تاملی شورناک در باب چهار واقعیت خطیر هستی انسان تلقی کرده است : عشق ، هنر، مرگ و ارتباط میان این مقولات "

ریچاردز در کتاب " اصول نقد ادبی " می گوید : " بحث های فروید در باب لئو ناردو داوینچی و بررسی یونگ در باب گوته، نشان میدهد؛ که از روانکاوان کاری در زمینه نقد ادبی بر نمی آید "

باید انصاف داد؛ نگرش فروید سبب شده است، در بسیاری از چیزهایی که پیش از وی به جد گرفته نمی شد؛ تامل کنیم. حوزه های وسیع و کاملا" ناشناخته در ادبیات ، نقد را ازحالت انجماد سنتی بیرون کشیده است .

طرح مقوله هایی نظیر بازی، التذاذ، خیالپردازی، نقش پذیری، خواب و...که در تصورسنتی بخش روبنایی و کم اهمیت حیات انسان انگاشته می شوند به ژرفترین لایه های وجودی نفوذ کرده اند.  تاکید بیش از حد برمسایل جنسی و تعبیر تصاویرهنری به نهادهای مادینگی ونرینگی و تشریح شخصیت هنرمندان ازاین زاویه و عدم توجه به زوایای دیگر، مهمترین و بزرگترین انتقادی است؛ که می  توان به فروید وارد کرد. بدین ترتیب در طول زمان برخی از شاهکارهای ادبی وهنری، وروایات اساطیری جلوه ای از عقده های روانی به حساب می آیند؛ جلوه هایی از تقابل پسر و پدر حتی در شاهنامه ( اسفندیار و گشتاسپ ، سیاووش و کی کاووس ، رستم و سهراب ) به نحو چشمگیری مشاهده می شود و شاید بتوان به مناسبت این داستانها بر "عقده ی پدر کشی "، "عقده پسر کشی" را نیزافزود و به گونه ای دیگر تفسیر کرد !

 

فروید این عقیده را علاوه بر نمایشنامه سوفکل در هملت و برادران کارامازوف هم به طرزی ماهرانه القا می کند  .

 

منشاء این تقابل کجاست ؟ آیا مربوط به دورانی است که رئیس قبیله به اخراج پسران خود، می پرداخت و یا آنها را اخته می کرد ؟( و آیا ختنه نیز نشانه ای از آن است ؟) آیا این انتقام از نرینه گان؛ ناشی از حس رقابت جنسی بوده یا حسادت ذاتی، یا احساس دوگانگی ؟ و آیا این عقده در ارتباط با نظریه داروین مبنی برهدف طبیعی ادامه ی "بقای نسل گونه ها" درتضاد شدید نیست ؟ تلقی فروید از غریزهِ ی حیات یک تلقی زیبا شناختی است؟ و آیا خود حیات، نوعی اثرهنری ازاین منظرنیست ؟

 

 

کنش های ضمیر ناهشیار(که بر تمام جوانب زندگی فرد، اثرمی گذارند) بیش از آنچه عقلانی و نظم یافته باشند؛ غریزی وخود جوش اند، وبیش ازآنچه منطقی و حساب شده باشند؛ بدوی و نامدون اند .

 

هنر قلمرو ویژه و مستقلی ندارد ؛ هنر دنباله ی تکانه های غریزی و پنهان نهاد آدمی است، که با خلاقیت و زیبایی هر چه تمامتر به زندگی یا حیات شکل می دهد؛ زیبایی و حقیقت می آفریند؛ تمام میراث زیباشناختی کلاسیک ازگوته تا شیلر و ماتیوآرنولد، که هنر را منبعث از ذاتی متعالی می دانستند در نظام فکری فروید مورد تردید واقع می شوند ؛انسان در عرصه ی جنگ انگیزه های متعارض تحت تسلط نیروهای کور است و هنر زاییده ی همین نیروهای ناشناخته ی متعارض و بیمارگونه است !

آیا نقش فروید در توهم زدایی از تصورسنتی هنروتبدیل آن به پدیده ای تجملی وتزیینی، نوعی اسطوره شکنی فرهنگی نیست ؟

و آیا نگاه مارکسیسم به ریشه یابی هنر ( در جوامع بدوی و نافرهیخته ) با نگاه روانکاوی هنر؛ به ریشه یابی در لایه های تاریک ( نامعقول ، غریزی ، آشفته و ناآرام نهاد انسان ) قابل قیاس نیست ؟

چه چیز به التذاذ هنر می انجامد ؟

 

"او می خواست پیانو بزند

اما دستهایش به شاسی ها نمی رسید

وقتی آخر سر رسید

این دفعه پاهایش به زمین نمی رسید

وقتی دستهایش به شاسی ها

و پاهایش به زمین رسید

دیگر دلش نمی خواست این پیانوکهنه را بزند ... "

                                              شل سیلور استاین

 

 

پاسخ انسان به هنر به لذت کودکانه ای می ماند که خاستگاه بدوی دارد. مکانیسم التذاذ با غرایز در ارتباط است، اگر ناشناخته ونامطبوع به نظر می رسد خود واقعیتی است برخاسته ازحقیقتی راستین. یافتن الگوهای بزرگ درهنر از پیشینه ی بدوی هنر سرچشمه می گیرد و این چیزی است خلاف علم .

 هگل می گوید : "امر انتزاعی و غیر واقعی را نمی توان عنصر تشکیل دهنده ی هنر دانست، بلکه - امرواقعی  یعنی امری که "خود" مستقر می سازد- امری است که فی نفسه زنده است وصرف مفهوم آن بیانگر وجودش می باشد

فرق تخیل با خرد شاید دراین است که تخیل در عدم شباهتها، شباهتها را پیدا می کند؛ و خرد در شباهتها، بی شباهتی ها را."

کواین می گوید: "هیچ قضیه ای (علمی ، هنری ) از بازنگری مصون نیست حتی پیشنهاد می کند که برای ساده کردن مکانیک کوانتوم در قانون منطقی امتناع از نقیضین نیز؛ بازنگری شود؛ چنین تغییر موضعی تفاوت اصولی دارد با تغییر موضعی که سبب شد کپلر نظریه بطلمیوس را نقض کند یا انیشمن نظریه نیوتون را،  یا داروین نظریه ارسطو را"

یعنی کواین معتقد بود هر قضیه به تنهایی می تواند با تجربه های حسی نقض یا تایید شود ؛ و در استعاره ی معروف خود می گوید :" قضایای ما در باره ی عالم ( واقعیت ) نه به صورت منفرد،  بلکه به هیأت مشترک در محکمه ی  تجربه ی حسی حاضر می شوند"

کل آنچه علم یا هنر یا باورهای خلاق ما خوانده می شود از اتفاقی ترین موضوعات جغرافیایی و تاریخی و هنری تا ژرفترین قوانین فیزیک اتمی یا حتی ریاضیات محض و منطق،  فرشی است بافته ی ذهن و دست آدمی که فقط لبه های آن به تجربه برخورد می کند .

 

روانشناس به خلاف تاریخ و فلسفه و ادبیات و هنر، دانشی کاربستی است؛ یعنی سودمندی علمی دارد هدف اصلی تبیین اختلال ها و نا بهنجاریها و مداوای آنهاست هنرکارکردی دو جانبه دارد از یک سو به تاریخ و فلسفه وادبیات می پیوندد و از سوی دیگر مضمون دیرینه ی آن مداقه در احوال انسان، به ویژه در تنش ها و اضطرابهای اوست .

بنابراین نویسندگان وهنرمندان بر روانشناسان فضل تقدم دارند .

 

تامل هنری دراین مضامین (نگاه روانکاوی جنسی) به گونه ای شهوی و غیرنظامند صورت پذیرفته است .فروید در مقاله ی " داستایفسکی و پدر کشی " به صراحت بیان می کند : " تحلیل روانکاوی در مواجهه با مسئله خلاقیت هنری، کمیت اش لنگ است" !

آثار ادبی و هنری در پیشبرد اهداف روانکاوی بسیار ثمربخش بوده و هستند و بعنوان مواد خام برای بحث ازگرایشها ، انگیزه ها ، بنیادهای روح و ذهن آدمی استفاده می شوند؛ و اساسا بحث انطباق با واقعیت یا حقیقت یا پیروی از لذت یا زیبایی مخصوصا " در معنای متعارفش مطرح نیست ...

تعابیر زیبای و حقیقی عطار در منطق الطیر و مولوی در مثنوی، به تمامی، لایه های پنهان ضمیر انسان را فرا روی ما آشکار کرده اند ؛ و ابعاد ناشناخته، و تاریک و هراس آور وجود ما را، عریان ساخته اند ...

 

انسان دربر گرفتن حجاب، ازظلمات درون به هنرمندان بسیاربیش ازروانکاوان مدیون است .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2009/3/11ساعت 5:46  توسط بیتا اهورا  | 

نقش چهره

  نقاب می کشد...

        نقش چهره ای، بر در !

         پاره ای از حروف، می لغزند...     

 

                                  عروسکان عروس

                                   رقص کنان،

                                             تور می بافند !

                                             دستی بر آب می خورد

                                              می شکند، نقش چهره ای، بر در!

 

                           تقسیم می شود ...

                               رطوبت خواب/

                               بر پناه زمین

                               امن سایه ای، بر در!  

                                       و اخته گان تقدیر...

                                       رقص کنان

                                       اشک می بندند !

                                       کتاب می سایند!

  

 

                                         و نگاه می شود...

                                         قطره  قطره سنگ، بر در !

                                         و باز می شود در...

                                                         و باز

                                                              می شود،  در!

 

                                                              باز می شود نقاب ...

                                                              و باز

                                                              می شود ، نقاب !!

                                                            و با ز می شود، نقش چهره ای بر در !!!

                          

+ نوشته شده در  2007/7/23ساعت 13:43  توسط بیتا اهورا  | 

وسعت ویرانگی

 

باز گشته ام كوه !!!

 عبور فاصله را باور کن  !!!                                 

 وسلام افتادگيم را ...

 در ويراني دستهاي باد

 غريبانه

 سهم مرا گم كرده اي 

 دشت؟!

 صخره ها

 صخره ها

        وسعت ويرانگيم را نمي دانند ...

        و تو ...

            تو؟!                    

             دريا  دريا

                     بر دلم سنگ مي پاشي ؟!

                     و صخره صخره

                     آبم مي كني ، مرگ ؟!

                     خواهم رفت ...

                    و تمام هستيم را به رود خواهم بخشيد

                                                                  باد ...

 

                    عبور فاصله را باور كن !!!

+ نوشته شده در  2006/12/18ساعت 17:45  توسط بیتا اهورا  | 

شاعر گنجشک باز

                                                              

                            Apoem should not mean but be ...   mak lish               

 

دگر نخواهي خواند بر بام واژه ها 

 گنجشك شاعر ساز؟!

در ازدحام كدامين عطش،  فصل كوچ قفس را تجربه مي كني ؟!

بازيگران كوچكسال خيال، خواب نقش تو را ديده اند

د ر آبي ترين كابوس تفنگ      

 

فردا ...  فردا...

بر بي نهايت اشكت، خواهم چكيد

و دانه دانه... حاشيه ات را به باد خواهم داد

شاعر گنجشك باز !!!

 

 

 

در سينه ي صدها غزل،  توفان حسم

پيچيده دردي را درون جان حسم...

 

نه ميزبان بي نصيب غمزه پرداز !

شعري به وزن اشك را،  مهمان حسم

 

وقتي گره مي داديم احساس، با خويش

تا مي شدي در لايه ي عريان حسم...

 

بر رد پاي بالهاي مانده در گل

سر مي گذارد گونه ي باران حسم ...

 

امشب غزل سازان، بغل دارد... خدا را

دردي كه پنهان مي كندانسان حسم ...

 

(وارث برکه های توفانی /بیتا اهورا )

+ نوشته شده در  2006/8/15ساعت 13:48  توسط بیتا اهورا  | 

خمیازه ی گلهای یخ

    

 (مجموعه ی وارث برکه های توفانی، فرشته امام حسینی، ۱۳۷۹)

 

 

   ما كه از شاهين كور خانگی              

     سيلي مرگ كبوتر خورده ايم

     ما كه از  فرياد هرزي واژه خور

     تا زمان مست است دل آزرده ايم

 

 

     ما كه در قرض خيال خام مرگ

     سهم روح عشق را پرداختيم

     خود كنار جسم بي جان مرده ايم

     تخم خنجر بر زمين انداختيم !!!

 

 

    كاش اين سجاده پيمان مي شكست ...

    تا به جرات، خويش را مي باختيم

    يا كه در والايش ذرات درد

    آسماني از زمين مي ساختیم...

 

 

    كاش در آغوش مرمرهاي باد

   از نگاه خار،  پنهان مي شديم

    يا كه در خميازه ي گلهاي يخ

   خواب گمنامي باران مي شديم ...

 

 

+ نوشته شده در  2006/3/7ساعت 17:54  توسط بیتا اهورا  | 

برکه ی مهتابی

 

 (مجموعه ی وارث برکه های توفانی/ فرشته امام حسینی /۱۳۷۹)

 

 

راستي وقتي پلنگ سايه ساز

پنجه زد در آسمان آبي ام

تيره شد پيشاني ماه بلند

در نگاه بركه ي مهتابي ام ؟! 

 

 

شب سكوتم را به دريا مي برد

صخره ها، بغض مرا وا مي كنند

روي احساس نجيب موجها

عمق اشكم را تماشا مي كنند

 

 

 آنطرفتر قصه مي خواند كسي

چشم شعرم ناگهان تر مي شود

روز پيوند خيال و پنجره

دفترم بال كبوتر مي شود

 

  

حسي از آنسوي مرز زندگي

گونه هاي مرگ را بوسيد و رفت

بي تفاوت از هجوم دردها

خنجري دلتنگ را بوسيد و رفت

 

  

راستي وقتي پلنگ سايه ساز ...

 

 

+ نوشته شده در  2006/2/4ساعت 22:56  توسط بیتا اهورا  | 

کبوتر باز

 

بازم... کبوتر باز دل، با باز، بازی می کند

با گوژپشت سایه بان، با ناز، بازی می کند

 

ایمان من، زخمی مشو، در آبی این آسمان (۱)

گاهی قفس، در چهره ی، پرواز، بازی می کند !!!

 

اکنون قمار زندگی، پیروزی پرواز نیست

گاهی سقوط اوج هم، این راز، بازی می کند

 

رقص جنون عشق را، بنگر که با شور و شعف

این پنجه پشت پرده اش، با ساز، بازی می کند!!!

 ----------------------------------------------------

۱-یعملون ظاهرا...(روم/۷)

  (همسفر ترانه ی خور شید /۵۲)

                           

+ نوشته شده در  2006/1/26ساعت 14:43  توسط بیتا اهورا  | 

عنوان ندارد

 

برخیز شبان خفته، خامت کردند !            در خانه ی خویش، قتل عامت کردند !

بیچاره کدام زوزه، هی هی می کرد ؟!      در کسوت گرگ گله، رامت کردند ؟!

                                                                                               

(همسفر ترانه ی خورشید /۸۴)

+ نوشته شده در  2006/1/9ساعت 14:3  توسط بیتا اهورا 

غربت زن

وقتی ندای غربت زن را شنیدم

چون ناله در اعماق نایم می خزیدم

 

شب بود و تاریکی و بغضی آتش آلود

یک جنگل مسموم و ابری از مه و دود

 

در خلوت مرموز دل، خورشید می مرد

ابلیس بد بینی مرا با خویش می برد

 

با دشنه ی تفتیده ی تقدیر می رفت

آن روح سرگردان که بی تدبیر می رفت

 

وقتی ندای غربت زن را شنیدم

تصویر بیرحمی دنیا را کشیدم

 

در گوشه ی تصویر من، کفتار می خواند

مامور معذوری که بر مردار می خواند

 

تصویر مردانی که در مرداب  ماندند

مرغان بی بالی که در گرداب ماندند

 

در سایه سار حجله ی تیمور خفتند

غافل ز شمشیر درون گور خفتند !

 

در جیره بندی زمان عشق مردند

آنان که قلب خودبه دریا می سپردند

 

فریاد از فریاد زن افسانه می ساخت

با شمع نامردان،  خدا پروانه  می ساخت !!!

 

تقدیر در کنه سیاهی رنگ  دارد

شرما تباهی با تباهی جنگ دارد (۱)

 

وقتی صدای هق هق خود را شنیدم

سرگشته در کوی غرورم می دویدم

 

خشکیده آن بغض، سکوتم خیس گردید

پیکر تراش کینه ام، تندیس گردید

 

دیدم هراسان خود، به خوان خون نشستم

بیجا به اینجا و به این گردون نشستم

 

هر جا که اشکی از صدا افتاد... افتاد

هر جا که حسی از خدا افتاد ...افتاد

 

بی شک غروب مرگ نامردان همین است

مژده رها خورشید بر دوش زمین است

------------------------------------------------

۱- خداوند متعال در سوره های آل عمران ، یونس ، توبه ، نحل ،

عنکبوت و روم می فرمایند خود انسانها بر خود ستم می کنند

و خداوند کوچکترین ستمی به آنها نمی کند .

 ( همسفر ترانه ی خورشید ۶۱)

 

 

+ نوشته شده در  2006/1/7ساعت 7:8  توسط بیتا اهورا  | 

اشک بی صلیب

    

 امشب دلم گرفته و درمان نمی شود

اشکم، حدیث رویش باران نمی شود

 

ضحا ک بود و مار و خیالی پریده رنگ

خوابی غریب دیدم و کتمان نمی شود

 

رویا نبود سازش دزدان گردنه

یارب چراغ قافله پنهان نمی شود

 

بر شانه های دهکده شلاق می وزید

با آن هراس کهنه، که تو فان نمی شود

 

آنکس که قعر چاه خیانت نشسته است

دل خوش مدار، یوسف کنعان نمی شود

 

هر بزدلی که دست شبان را به گرگ داد

از زوزه های گله، پریشان نمی شود

 

پایان آ فرینش پیغمبران رسید

پیمان شکن، که موسی عمران نمی شود

 

امشب به روی زخم مسیحم  چکیده ام

این اشک بی صلیب، مسلمان نمی شود !!!

--------------------------------------------------

       (همسفر ترانه ی خور شید ، صفحه ی ۲۹)

 

+ نوشته شده در  2006/1/1ساعت 7:8  توسط بیتا اهورا  | 

لحظه های رقص

 

سر می گذارد باز امشب خاطراتم

بر شانه های هق هق عریان باران

باید بمانم تا سحر ای عشق ، اما

چشمان من افتاده در چشمان باران

 

در موج موج ازدحام جنگلی سبز

می پیچد اندام سبکبال خیالم

یکدم بیا تا احظه های رقص ، پرواز

تکرار شو  تکرار  فصل بال بالم

 

افسانه ساز مثنویهای درازم !

کوتاه کن لختی زبان شمس خود را

پا در رکاب راه ترکستان عشقت

گم کرده ای گویا نشان شمس خود را

 

بر شاخه های ذوالفقار عشق رقصید

عاشقترین دست علمدار قنوتم

نارفته باز آمد رسول بیشه زاران

آغاز شد معراج حس لایموتم (۱)

 

در انتشار گیسوان باد لرزان

آغوش آرام همان نخل نجیبم

در جانماز سنکی خلوت نشینان

تسبیح گردان شب امن یجیبم

 

خوش آمدی خونین ترین اندیشه ی سبز

ای میزبان نو حه خوان سربداران

رخصت بده در واژه ای از زخم و خنجر

گاهی بسازم قصه ای از جنس باران

--------------------------------------------- 

۱- برهان اشتیاق به زندکی جاودانه (انبیا/۳۳)

                       (همسفر ترانه ی خورشید صفحه ی ۱۷)

 

 

+ نوشته شده در  2005/12/25ساعت 8:27  توسط بیتا اهورا  | 

تبر زار

مردار دلان ، خانه ی کفتار،  مبارک !

محتاج قفس، قفل نگهدار،  مبارک !

 

فریاد نزن،  قاتل آماده ی مردن

بر مرده ی تو،  رویش این دار،  مبارک !

 

شاعر نشدم شیشه ی سنگی بسرایم ...

ارزانی تو،  پنجره ی غار ، مبارک !!!

 

 در مسلخ جنگل، که سپیدار نمانده است !

سلاخ زمین ، بر تو تبر زار ، مبارک !!!

-----------------------------------------------

                (همسفر ترانه ی خورشید، صفحه ی ۴۰)

 

+ نوشته شده در  2005/12/14ساعت 1:2  توسط بیتا اهورا  | 

با تو بودن

                                      

                     ...   زندگی را هجی می کنم 

                                       در کلامی که نمی فهمی !!!

                                       من با تو بودن را

                                       به تو می بخشم

                                                          تا...

                                                              بی من بودن را

                                                                         احساس کنی...

 

***********************************************

( مجموعه ی روح پریشان مرداب ، فرشته امام حسینی )    

      

+ نوشته شده در  2005/12/6ساعت 8:52  توسط بیتا اهورا  | 

یاس ناز :

 

 

کاش ناز نگاه شب پره ها

روی شمع نیاز می رویید

غنچه ام بی خیال شب بو ها

نیمه شب ، نیمه باز می رویید

 

کاش می شد بهار پودنه را

روی گیسوی مار جاری کرد !

تا نفس در گلوی زنجره هاست

نغمه ی آبشار جاری کرد

 

کاش چون نغمه ساز توفانی

ناله ام را ز نی،  جدا می کرد

با نسیمی که نرم می لغزید

عطر یاس مرا " رها  " می کرد

 

کاش آن عاشق سرود سحر

از غروبی که ساخت ، برمی گشت

سوزش سبزه را نمی فهمید

چون سواری بتاخت ، برمی گشت

 

کاش در آسمان اشعارم

یک بیابان ، ستاره می پاشید

زیر باران چشم زخمی من

بذر گندم ، دوباره می پاشید

 

کاش رنگ ستاره می ماندی

در غروبی که رنگ می گیرم

صخره ای تو ، به وسعت دریا

دل ز رویای سنگ،  می گیرم

 

تک درختی خمیده و تنها

در دل شوره زار  ، می میرد

ای سپیدار سبز گندم زار

او شبی ، در بهار ، می میرد

 

کاش با من تو ، راز می گفتی

بی نیاز از،  نیاز، می گفتی

خفته ام در کنار شب بو ها

کاش از یاس ناز می گفتی ....                                       

                      

**********************************

 

        (  کتاب : همسفر ترانه ی خورشید ، صفحه 10 )

 

                        
+ نوشته شده در  2005/12/4ساعت 15:24  توسط بیتا اهورا  | 

انتظار :

                                                                                                         

 در انتظار

انتظار احتضار شب

شهر خسته است ...

و فانوسهای درد

خرد شدن را سالهاست

در آغوش زمین آموخته اند

چه کسی با غروب خورشید وضو می سازد ؟ !

و نماز وحشت را

با لکنتی غریب

در فصل ترانه ها، به جای می آورد ؟ !

و باز

با...ز

تنهایی ، در تابوتهای کاغذی

جنازه ی سکوت قلم را تشییع می کند .

*****************************

 ( کتاب همسفر ترانه خورشید صفحه :۹۴ )                                                                

+ نوشته شده در  2005/12/3ساعت 23:46  توسط بیتا اهورا  | 

شبگرد

       

تنهاترین شبگرد شبهای عبوریم

فانوسهایی عاجز از تکرار نوریم

 

در کوچه های مه گرفته از تعصب

چون سایه های مرده در سودای گوریم

 

کنج حصار قصه ها بیتوته کردیم

اواره ی حسیم و از معنا بدوریم

 

در تارو پود نقش تن،رستم کشیدیم

رخش ترحم را سواری بی حضوریم

 

در موزه هایی که زمان را رنگ کردند

طومار بی رنگیم دایم در مروریم

-----------------------------------------

+ نوشته شده در  2005/12/2ساعت 5:57  توسط بیتا اهورا  | 

بهانه بود

 

از من بهانه بود

که پناهم نمی دهند

آن قصه های پیچک رویای کودکی

     غولی که هر زمان

                        با یک نوازشم

آزاد می شود از

بغض یک چراغ

و

رها

و رها از دو گانگی

و چه شیرین حکایتیست

که پناهم نمی دهند

آن خاطرات کهنه ی در های چارطاق

حوض قدیمی ته گاه خانه مان

چتری گشوده بود

که هزاران ستاره داشت

و فارغ ز دغدغه

سگهای پاسبان محله که می دوند

تا انتهای زوزه باران

                      به نیمه شب

                      از من بهانه بود ...!

                                  

                                                                                 

+ نوشته شده در  2005/11/29ساعت 6:28  توسط بیتا اهورا  | 

فقر

پشت آن دیوار سنگین سکوت

بغض ما همواره معنا می شود

قصه ی مادر بزرگ زندگی

پینه های دست بابا می شود

.......................................

سایه ی دیو سیاه خستگی

اشتهای کودکان را می درد

از طعام خالی خاگینه ها

سفره را شنهای توفان می برد

.............................................

هر سحر مردی سراپا زردپوش

سبزی سجاده را بو می کند

زخمهای گونه را با اشک چشم

تا اذان ظهر پارو می کند

..................................

دختر شهر عروسکهای خواب

در دل رسوای شب جان می دهد

سرخ شد صبحی که ماهی مرده است

تنگ خالی را چرا نان می دهد !

..........................................

پشت آن دیوار سنگین سکوت

زندگی را فقر پرپر می کند

مادری تنهاتر از خاگینه ها

با غم همسایه هم سر می کند

..... .......................................

+ نوشته شده در  2005/11/29ساعت 6:1  توسط بیتا اهورا  |